شبکه انديشمندان قم
ارسال به دوستان ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 60718

نقش و کارکرد فلسفه در فهم معارف دین

نقش و کارکرد فلسفه در فهم معارف دین - مصاحبه با استاد عبودیت

مصاحبه هفته نامه عهد با استاد عبودیت پیرامون نقش و کارکرد فلسفه در فهم معارف دین

لطفا درباره نحوه کارکرد فلسفه و نقش آن در فهم معارف دینی توضیح دهید.

یکی از مسائلی که در معارف دین باید به آن دقت داشت، این است که معارف دینی ما متنوع است و شامل احکام و اخلاقیات می شوند. علاوه بر این دو گروه از معارف، یک سری معارف دینی هم هستند که مربوط به عوالم بالا یا عالم غیب می شوند. مثلا خداوند متعال، صفاتش، اسمائش، افعالش، نحوه ارتباطش با جهان، فرشتگان که معمولا از آنها تعبیر به عقلانیات می کنند یا مثلا مجردات مثالی «عالم مثال» -که البته در دین با این تعبیر نیامده است- و آنچه که در آیات و روایات با تعبیر عالم غیب گفته شده است، جزء مهمترین معارف دینی ما هستند. یعنی اهمیت این معارف کمتر از آن دو دسته معارف دیگر نیست بلکه بیشتر هم هست. حال نقشی که فلسفه می تواند در فهم این معارف داشته باشد از دو جهت است: یکی اینکه فلسفه خیلی وقت ها در فضای تصوری کمک می کند و کاری ندارد که چیزی را به دین نسبت دهد یا ندهد یا مثلا بگوید این چیزی که من ثابت کردم این آیه و روایت را باید حمل بر آن کرد، نه، اصلا فلسفه در این مقام نیست. بلکه نقش آن به این صورت است که اگر شما فلسفه نخوانده باشید ممکن است حوزه تصوری شما آنقدر گسترده و وسیع نشده باشد و فقط سه تا معنا بتوانید برای آیات  بیاورید. ولی یک مفسری مثل علامه طباطبایی«ره» که فلسفه را عمیق خوانده است و فضای ذهنی گسترده ای دارد ممکن است معنای چهارمی را هم برای آیات  داشته باشد. پس فلسفه در تفسیر قرآن هم نقش دارد البته نه یک نقش تحمیلی بلکه به این شکل که حوزه ی تصورات ذهنی مفسر را گسترده و وسیع می کند که ممکن است احتمالات جدیدی را در تفسیر آیات بدهد که چه بسا این احتمال بیشتر به این آیه بخورد تا احتمالات دیگر. نمونه بارز آن تفسیر المیزان است که خوب این کار را کرده است، با اینکه تفسیر المیزان یک تفسیر قرآن به قرآن است. این مال این است که ایشان فیلسوف عمیقی است و حوزه تصورات ذهنی وسیعی دارد که توانسته است احتمالات بیشتر و جدیدی را در تفسیر آیات بدهد. به عنوان مثال در قرآن آمده است نزول ملائکه یا نزول قرآن یا نزول رزق از آسمان، آیا این نزول همان معنای مادی است که ما می فهمیم؟ یعنی فرض بفرمایید یک چیزی از ارتفاع بالاتر می آید به ارتفاع پایین تر، مثلا مثل باران که از بالا به پایین می آید؟ یا نه نزول یک معنای دیگری دارد که آن نزول مادی نیست و معنای کاملا دقیقی هم دارد که در این آیه لازم نیست جای خودش را خالی کند، برود یک جای دیگر. لازم نیست بین آنها تجافی پیش بیاید. لازم نیست یک چیزی از آن کم شود و بیاید در جای دیگر. این ها نیست بلکه آن در جای خودش هست. در محل و مرتبه ی خودش هست و چیزی هم از آن جدا نمی شود و در عین حال در یک عالم دیگری حضور پیدا می کند. با اینکه آن در جای خودش هست و این هم در جای خودش و یک «این همانی» هم بین آنها برقرار است که این نزول آن حساب می شود و این چیزی است که فلسفه تصویر آن را می دهد و چیزی نیست که بخواهد به طور عرفی به ذهن کسی بیاید و مشابه این در غیر تفسیر هم پیش آمده است. مثلا هندسه اقلیدوس که ده تا اصل دارد. -البته این ده تا اصل مربوط به زمان قبل است نه الان که در اروپا آن را بازسازی کرده اند و بیست و پنچ اصل برای آن درست شده است-. در این هندسه اقلیدوسی یکی از آن اصل ها این است که از یک نقطه خارج از یک خط بیش از یک خط موازی با آن نمی توان رسم کرد قبلا اگر کسی می گفت بیش از یک خط می شود رسم کرد، او را متهم می کردند به دیوانگی، و اگر می گفتند اصلا نمی شود خط موازی رسم کرد، باز هم او را متهم می کردند به دیوانگی. این مسائل مال این بود که فضاهایی که  ریاضی دان ها با آن آشنا بودند یک فضای اقلیدوسی بود که بعد ریاضی دانهای متاخری آمدند که فضاهای غیر اقلیدوسی را تصور کردند که در این فضاها در بعضی موارد از یک نقطه خارج از خط می توان بی نهایت خط موازی آن رسم کرد؛ و در بعضی از موارد اصلا نمی توان خطی را رسم کرد. «گاوس» اولین کسی بود که به این مسئله توجه کرد. البته آن را بروز نداد. بعد در یادداشت ها و نامه هایی که به یکی از دوستانش نوشته بود، دیدند گفته است که من به چیزی هایی رسیده ام که اگر آنها را بیان کنم مرا متهم می کنند به دیوانگی. بعدا آمدند و فهمیدند که چنین فضاهایی را می توان در هندسه پیدا کرد و هندسه های غیر اقلیدوسی به وجود آمد. این به خاطر این است که فضاهای تصوری قبل از گاوس، حوزه های تصوری محدودی بوده است. ولی گاووس یک حوزه ی تصوریری وسیعی داشت که خودش با نبوغ خودش آن را به دست آورده بود و به همین خاطر توانسته بود به این اصل دست پیدا کند. حال فلسفه هم همین کار می کند، یعنی فضای تصوری ذهن فیلسوف را وسعت می بخشد و با این حوزه های وسیع تصوری که می روید سراغ آیات و روایات، می بینید که معنای جدیدی می توان تصور کرد که نه تاویل است و نه خلاف ظاهر است و با آیات و روایات دیگر هم کاملا سازگار است و چه بسا همین معنا می تواند بهترین معنا برای آن باشد. در این فضا مثال های متعددی در قرآن و روایات وجود دارد. مثلا در قرآن آمده است:« وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»[۱]. منظور از این خزینه ای که نزد خداوند است، چیست؟

دومین کمکی فلسفه در فهم معارف دین می کند این است که با کشف قوانین و قواعد بعضی از آیات و روایات را که هیچگونه تفسیری نداشته است، یا اینکه اگر تفسیری هم داشته مفسران آن را حمل بر مجاز می کردند و معنای مجازی از آن آیه یا عبارت می گرفتند را حل کند. فلسفه توانسته است با قوانین و قواعدی که کشف کرده است، معنایی کاملا معقول و درست بدست آورد. به عنوان مثال در این آیه «اَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»[۲]. خوب اگر بخواهیم این آیه را ترجمه کنیم «مرء» یعنی انسان، ترجمه آیه این گونه می شود که خداوند بین انسان و قلب او حائل است، خوب قلب انسان کجاست؟ از نظر قرآن و روایات قلب انسان آن جایی است که محل ادراک انسان است نه این قلب صنوبری. آن چیزی است که انسان به وسیله آن ادراک بدست می آورد و آن خود نفس انسان است. حال معنای آیه این می شود که خدا بین انسان و خود انسان حائل است. بعد اگر بخواهیم معنای «حائل» را بررسی کنیم حائل یعنی اینکه مثالا یک شی ئی به نام «الف» داریم و یک شی ئی به نام «ب» و یک پرده ای هم بین این دو است. حال اگر بخواهیم از «الف» به «ب» برسیم اول به این پرده می رسیم بعد به آن «ب». پس وقتی می گویند خدا بین انسان و خود انسان حائل است معنایش این است که اگر شما بخواهید به خودتان برسید اول به خدا می رسید بعد به خودتان. به تعبیر فیلسوفان اگر شما علم حضوری به خودتان دارید اول علم حضوری به خداوند دارید بعد به خودتان. یعنی هر یک از ما هر آن داریم خدا را زودتر از خودمان می یابیم و درکش می کنیم، منتهی به آن توجه نداریم. از این قبیل مثال ها در آیات و روایات زیاد است و اینها با این معانی عرفی و لغتی درست نمی شود و به دست نمی آید و اینجاست که فلسفه ملاصدرا می آید و اینها را خوب توضیح می دهد و گویا اصلا در اینگونه آیات اصلا فلسفه آمده است که آن مدعای قرآنی را عقلا ثابت کند و عقلا تفهیم کند تا ما هم متوجه شویم. به طوری که این را می توان از قرآن و روایات درک کرد که وقتی در قرآن بعضی اصول عقلی پذیرفته شده است مثلا اصل امتناع تناقض، اصل علیت و بعضی دیگر از این اصول. و وقتی اینها پذیرفته شده است و از طرف دیگر هم، استدلال پذیرفته شده -مثلا آیه «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»[۳]. این آیه یک شکل استدلالی است. از اینها می توان فهمید که استدلال هم از نظر قرآن پذیرفته شده است. پس اگر بعضی از بدیهیات عقلی و شکل های منطقی از نظر قرآن قابل قبول است، حال از نظر قرآن اگر کسی اینها را با هم ترکیب کند و اسلوب منطقی را هم رعایت کند و به یک نتیجه ای برسد -در صورتی که راه را درست برود و خطا نداشته باشد- این از نظر قرآن معرفت دینی حساب می شود. یا اینکه ما از خود قرآن یک اصل بدیهی بگیریم و یک آیه هم از خود قرآن استفاده کنیم. یعنی با یک مقدمه عقلانی و یک مقدمه وحیانی و به یک نتیجه ای دست پیدا کنیم، این نتیجه از نظر قرآن، معرفت دینی است و پذیرفته شده است. در پایان سخن اینکه اینگونه نیست که در قرآن عقل و کار عقلانی و استدلال و بدیهیات عقلانی پذیرفته شده نباشد بلکه قرآن اینها را پذیرفته است. پس بنابراین کسی که بتواند فلسفه را عمیق و درست بخواند -مانند کسانی مثل امام (ره)، علامه طباطبائی، شهید مطهری، آیت الله جوادی آملی (حفظه الله) و آیت الله مصباح (حفظه الله) و علامه حسن زاده (حفظه الله)- می تواند با ابزاری که در دست دارد به کشف معانی عمیق قرآنی و روایی بپردازد  و به معارف غنی دینی در آیات و روایات دست پیدا کند.



[۱] . آیه ۲۱ سوره مبارکه حجر.

[۲] . آیه ۲۴ سوره مبارکه انفال.

[۳] . آیه ۲۲ سوره مبارکه انبیاء.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :