ارسال به دوستان ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 35800

سفیر سیمرغ(نگاهی به رساله الولایه-سفرنامه عرفانی علامه طباطبایی)

سفیر سیمرغ

نگاهی به رساله الولایه- سفرنامه عرفانی علامه طباطبایی

  • عرفان در سرزمین پهناور اسلامی قدمتی دیرینه دارد و به طور دقیق می توان سه نحله عرفانی را تشخیص و متمایز نمود:

1. نحله فلسفی، که در رأس آن محی الدین عربی، ابن ترکه، ابن فارض، ابن سینا، قیصری و... را شاهد هستیم. زبان مفلق و داشتن مقدمات فلسفی و توجه بیش از حد به عرفان نظری از ویژگی های این شاخه از عرفان اسلامی است. «فصوص الحکم» و شرح ها و حاشیه های فراوان آن بهترین منبع مطالعه در این حوزه است.

2. نحله معنوی، که در رأس آن مولوی، حافظ، احمد غزالی، خواجه عبدالله انصاری و نجم الدین رازی و عطار را می توان نشان داد. گرایش های انسانی تر و توجه به توسعه و تبلیغ عرفان عملی در میان عموم جامعه از امتیازات این شاخه از عرفان اسلامی است. «تذکره الاولیا» و «مرصاد العباد» نمایندگان خوبی برای معرفی چهره های شاخص این عرفان و مشرب آن می باشند.

3. نحله ولایی، این شاخه از عرفان اسلامی از سه جهت با دو نحله قبلی متمایز است، اول عمر کوتاه (حداکثر دو سده ) آن در مقابل عمر بیش از هزار سال دو گرایش قبلی است. دوم شیعی بودن همه چهره های شاخص آن و توجه خاص به نظام  و جایگاه اهل بیت (ع) در جهان هستی، سعی در رسیدن به توحید از طریق معصومین و توأمان دیدن قرآن و عترت (ع) (ثقلین)، می باشد. سه دیگر، عدم توجه به سلسله های اقطاب و اساتید و یا داشتن سلسله های کوتاه و منقطع. به عنوان نمونه، کسی مثل محمد جواد انصاری همدانی بدون سلسله ای کوتاه و بریده می باشد. (طباطبایی -> قاضی -> ملاحسینقلی همدانی -> سید احمد کربلایی -> سید علی شوشتری -> جولا) و کسی مثل علامه طباطبایی دارای سلسله ای از دیگر چهره های شاخص این نحله می توان شاه آبادی، امام خمینی، غروی اصفهانی (کمپانی) شیخ حسنعلی اصفهانی، ملکی تبریزی، دولابی، رجبعلی خیاط، کشمیری، حداد، دستغیب، حسینی طهرانی و.... را نام برد. داشتن شیوه عرفانی شخصیت کم نظیری مثل علامه طباطبایی و نقد و بررسی «رساله الولایه» بدون توجه به ابعاد فوق مشکل است.

علامه طباطبایی در مقدمه این رساله اهمیت آن را این گونه شرح می دهند: «این رساله ای است درباره ولایت و ولایت کمال نهایی حقیقی آدمی است. و غرض و هدف نهایی از تشریع دین حقه الهیه است بر حسب آن چه که صریحا از برهان استفاده می شود. و ظاهر بیانات دینی و آیات و روایات، نیز بر آن دلالت دارد.» (1)

  • مروری بر فصول

در حقیقت می توان فصل های اول تا چهارم این کتاب را «سیر من الخلق الی الخلق» علامه دانست. نگاهی به این فصول این حقیقت را روشن تر می سازد:

علامه در فصل اول به اثبات باطن دین در کنار حفظ ظاهر آن پرداخته اند و دلایل عقلی و نقلی خود را آورده و تأکید کرده اند که در دو منبع اصلی (قرآن و سنت) اسرار و رازها و علوم سری نهفته است که از دسترس ما مخفی مانده و کسی جز حضرت حق یا شخصی که او بخواهد و بپسندد از آن اطلاع ندارد و کتاب الهی سرشار از چنین مطالبی است. بهترین مؤید برای این مسأله، وجود «اصحاب اسرار» برای پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) است که بعضی از مسائل را فقط در اختیار آنها قرار می دادند؛ چنان که امام صادق (ع) احادیثی را برای جابر بیان کردند و آن گاه فرمودند: «اگر این احادیث را برملا سازی، پس لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر تو بادا.» (7)

علامه در فصل دوم به بیان ارتباط عالم ماده و عالم عقل با یکدیگر پرداخته اند و خصوصیات هریک از آن عوالم را به اختصار آورده اند و چگونگی رهایی انسان از عالم ماده و توجه به ماورای ماده را بیان فرموده است و این که چه عوالمی را پشت سر گذاشته و چه عوالمی را در پیش رو دارد.

هدف از نگارش این فصل روشن شدن کیفیت و نوع اسرار و حقایق دین است.

نویسنده در فصل سوم راهیابی به باطن عالم و اسرار غیب و ارتباط با ماوراء و طبیعت را برای همگان امکان پذیر دانسته و آن را منحصر به انبیاالهی  نساخته است و تاکید کرده که انسان می تواند با انقطاع از دنیا به اسرار عالم و باطن این نشئه ماده راه یابد و آن را مشاهده کند، حتی در همین نشئه برای اولیاالله «لقاءالله» امکان پذیر است و آیات و روایات در این خصوص بهترین گواه است.

نویسنده در فصل چهارم راه دستیابی و وصول به شهود حقایق و لقاءالله را بیان فرموده و یگانه طریق آن را، طریق معرفت النفس دانسته که موجب پیدایش معرفت حقیقی می گردد و سالک در سایه آن به «فنای ذاتی» دست می یابد.

مؤلف در اینجا نیز به مانند تفسیر المیزان 22 حدیث از امام علی (ع) درباره معرفت النفس و اهمیت آن ذکر کرده است. در همین فصل علامه پس از برهان عقلی خود می نویسند:

«این برهان از مواهب الهی است که مخصوص به این رسالت است و جای دیگری مطرح نشده است و خدا را بر این عنایت سپاسگذارم.»

آخرین فصل این کتاب، توضیح و شرحی بر مطالب فصل دوم است و مؤلف با استفاده بیشتر از آیات قرآنی اثبات می کند که از خصوصیات و مقامات اولیاء الله کسی جز پروردگارشان آگاه نیست و برآن احاطه ای ندارد و این افتخار برای آنان بس است که ولایت امر اولیاء الله را خداوند به عهده گرفته و مربی و بشارتگرشان نیز خداوند سبحان است. «و هو الولی الحمید» و انسان در این مرحله از «اعتماد به نفس» می رهد و فقط «اعتماد به خدا» در او جلوه می نماید.

علامه چنانکه مشاهده شد هر فصل را با یک استدلال عقل شروع می کند و بعد از اثبات مبرهن آن چیزهایی که عارفانه وجد و شهود کرده بود، سعی می کند احادیثی را هم برای اقناع خواننده و تثبیت بیشتر آن حقایق بیاورد. این آیات و روایات کامل کننده بحث هستند و سپس به بیان شک ها و شبهاتی که می توانند به شکل «ان قلت» مطرح شده پرداخته و دفع دخل مقدر می نماید.

در پایان هر فصل نیز -در صورت لزوم و امکان-  شواهدی تاریخی مثل وجود اصحاب اسرار و... را ارائه نماید. به طور خلاصه شاید بتوان ایشان را به لحاظ مبانی، دینی به لحاظ روش، عقلی و استدلالی و به لحاظ نتایج متعلق به نحله عرفانی شیعه دانست. علامه در این رساله با اراده روش معرفت النفس به عنوان تنها راه خداشناسی، ناخودآگاه خواننده را به یاد آن سخن بایزید بسطامی می اندازد که می فرمود: «سالها به دنبال خدا گشتم تا او را بیابم اما نیافتم، آن گاه که خسته شدم به درون خود رفتم تا خود را بیابم، خدارا یافتم.» و یا آن سخن عمیق انصاری همدانی که می گفت: «آن نعمت هایی که خداوند در دنیا به خاصان خود عطاء می کند حتی در آخرت هم به دیگران نخواهد داد.» (8)

علامه در جایی تصریح می کنند: «اگر کسی نفس خود را مشاهده کند، حتما خدای سبحان را مشاهده خواهد کرد و این راه برای ولایت و برای شهود جمال و جلال حق است.» (9) اگر این سخن پر مغز را در کنار آن لطیفه دیگر بگذاریم که فرمودند: «یوسف را با یوسف بشناسید. هرکه خدا را به خودش شناخت، خدا را شناخته و هرکس به دیگری، آن دیگری را شناخته است.»

می توان نتیجه گرفت که ذات انسان الهی و ربانی بوده و هرکس به ساحت ذات خود تفتن و توجه یابد در حقیقت به خود آمده و خدا را دریافته است. این همان ساحتی است که انسان در آن حصار فردیت را شکسته و با تمام هستی یک پارچه می شود. همان حوزه ای که در آن منصوروار دم از اناالحق می توان زد.

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم            همچو منصور خریدار سردار شدم (10)

و یا حیران و سرگردان - چون مایستر اکهارت (11)- آن را «چیزی ناآفریده و ناآفریدنی» می نامند.

  • محاسن اثر

اولین حسن این کتاب خلاصه و موجز بودن آن است. برخلاف کسانی که راه را سخت و پرطمطراق می نماپانند. (12) از دیگر محاسن این رساله می توان به وجود احادیث ناب و پرمغز و عمیق معرفتی اشاره کرد. (مثل حدیث رویت قلبی یا حدیث شب معراج ارشادالقلوب) همچنین برداشت های خاص علامه از آیات شریفه قرآن نیز منحصر به فرد و روح افزاست و در حقیقت تکمیل کننده همان براهین عقلی ابتدای فصول می باشد. ایشان در این باره می گویند: «من از برخی اساتیدم شنیدم که در پاسخ این سوال که چرا طریق معرفت النفس -با این که نزدیک ترین راه ها برای رسیدن به خدای سبحان است- در شریعت روشن نشده است؟ استاد ما -مدظله- فرمودند: کدام مطلب و بیان در شریعت پیدا می شود که این هدف را مورد توجه قرار ندهد و این راه را توضیح ندهد.» (13)

  • نتیجه گیری

علامه طباطبایی را به طور خلاصه در این رساله می توان بسان گنگ خوابدیده ای دانست که حقایق و اسرار و بواطنی را از سفری ملکوتی در جهان فطرت دیده و حال با زبان الکن عقل سعی در اثبات آن و با زبان نمادین نقل سعی در تشریح و توصیف آن دارد. در نظر بگیرید یک متخصص رایانه را که در پاسخ طفلی بی سواد می خواهد چگونگی کار کردن سیستم های پیچیده رایانه ای را توضیح بدهد. زجر و سختی علامه در این رساله از آن متخصص کمتر نبوده که بسی بیشتر است. شاید از این رو بوده که بعضی اشاره کرده اند اگر ایشان را هیچ اثری جز این رساله نبود، کافی بود که او را «علامه» نامند.

ای نسخه نامه الهی که تویی

ای آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم ست

از خود بطلب هرآنچه خوهی که تویی

آخر سخن این که علامه سیر باطنی خود را طی کرده و درجات خود را به خامه عقل و نقل قلمی کرده است. آیا نمی توان از چنین دست آوردهایی اینگونه استنباط نمود که فراتر رفتن در عالم بالا، معنایی جز فروتر رفتن در عالم درون ندارد! و خدا در همان پستوهای خود ماست، تا کی به خود آییم. 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :